![]() |
![]() |
|
| توی زندگیت هرگز اخم نکن چون ممکنه یه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه |
|
زمان! به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.... بوسیدن قول ماندن نیست..... و عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 9:24 توسط آشنا |
|
|
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا كنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به كنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 20:28 توسط آشنا |
|
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یه پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 20:46 توسط آشنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:31 توسط آشنا |
|
|
تمام لحظه هاي شيرين زندگي ام خاطرات باتوبودن است .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:23 توسط آشنا |
|
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگيرم در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم ... منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بشينم سر رو شانه هايت بگذارم ... از عشق تو ... از داشتن تو ... اشک شوق ريزم ... منتظر لحظه ای هستم ... لحظه ای مقدس ... منتظر لحظه ی پيوند ... که تو را در اغوش گيرم ... بوسه ای از سر عشق تقديم تو کنم ... و با تمام وجودم عشقم و قلبم را به تو هديه کنم ... آری من منتظرم ... منتظر لحظه ای پاک و مقدس که به تو بگويم هستی ام ... هم نفسم ... مونس شب های بی قراری ام ... من دوستت دارم ... و عشقم و وجودم را به تو تقديم ميکنم ... آری من عاشق توام ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 23:41 توسط آشنا |
|
حمید رضا دوست داشتنی وناز (زنجان) --------------------------------------------------------------------------------------------------------------
امیر رضا ناز و دوست داشتنی سه ساله از تهران --------------------------------------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ناصر عزیز دوست و همراه همیشگی من(جزیره مینو)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:16 توسط آشنا |
|
|
من و تو هر دو قانون بازي رو زير پا گذاشتيم شبي از پشت يک تاريکي غمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفري صدا کردم. من و تو هر دو قانون بازي رو زير پا گذاشتيم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 5:45 توسط آشنا |
|
|
خداحافظی به سبك ایرانی !
مراسم خداحافظی از نو ع ایرانی بعد از مراسم مهمانی توی مراسم و مهمانی ها به محض اینكه اعلام رفتن كنیم، خداحافظی ها از همون كف زمین كه نشسته ایم شروع می شود و تا چشم كار می كند، تا جایی كه همدیگر را اندازه یك مورچه می بینیم، ادامه پیدا می كند: خب احمد آقا ، صغرا خانم! خیلی زحمت دادیم با اجازه تون از حضورتون مرخص می شیم. با گفتن یه همچین جمله تراژدی و سریال اوشین وار خداحافظی شروع می شه. بیشتر از چهل بار توی خونه یارو خداحافظی می كنیم. حالا حساب كنید مثلا 6 نفر آدم اومدن مهمونی و حالا دارن می رن بیرون. به طور مستمر و بی وقفه همه می گن: «خداحافظ» و صاحب خونه بدبخت، پس از كلی پذیرایی و دولا و راست شدن حالا باید به اتفاق اهل و ایال به دنبال مهمان ها مستمراً جواب خداحافظی آنها را بدهند: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ ، قربون شما ، خداحافظ ، خداحافظ ، ببخشید بد گذشت، خداحافظ ، خداحافظ ...» حالا اومدن دم در: « ... خب اصغر آقا ببخشید مزاحم شدیم ، تو رو خدا شما هم یه شب تشریف بیارین. خداحافظ ، خداحافظ ، سلام برسونین ، خداحافظ ، خداحافظ . توی این دست اگر تعداد خانم ها از دو نفر بیشتر باشد كه دیگر واویلاست. تازه دم در خونه یادشون می افته دستور پختن قورمه سبزی و رنگ موها و آخرین خریدها و جدیدترین دكوراسیون را به هم بگویند و در تمام این مدت صدای دلنشین «خداحافظ ، خداحافظ» سلسله وار به گوش می رسد. حالا همه سوار ماشین شدن و سرنشینان از چهار طرف ماشین تا كمر بیرون اومدن و دارن دست تكون می دن:«خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ » راننده هم برای عرض ارادت اون موقع شب 5 تا 6 بوق به معنی «خداحافظ» برای مستقبلین می زند. حالا دیگه ماشین رسیده ته كوچه و این بار دیگه فریاد می زنن: «خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ»! آخه یكی نیست بگه مگه می خواین برین سینه كش قبرستون كه دل نمی كنین از هم!؟ تازه فردا ساعت 11 صبح یكی از خانم هایی كه دیشب مهمون بوده زنگ می زنه به صغرا خانم و می گه:«صغرا جون ممنون بخاطر پذیرایی دیشب؛ والله زنگ زدم بگم دیشب این بچه ها حواسم را پرت كردن یادم رفت ازت خداحافظی كنم.!!! 21تیر
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:35 توسط آشنا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 21:33 توسط آشنا |
|
|
در دير زمانان هنگام فرمانروايي كيانيان كه در استات خراسان سكونت داشتند كاروانهايي از فارس به طرف خراسان و بالعكس در حاشيه كوير عبور ميكردند . در يكي از سالها هنگام بهار كارواني از فارس به طرف خراسان در حركت بود كه طوفان شديدي شروع شد و راه را براي كاروانان سنگين نمود به طوري كه چند روزي در بيابان حيران و سرگردان ، بيتاب گشته جاده را نمييافتند . ناگهان آهويي از پشت كوه نمايان ميشود با ديدن آهو خوشحال شده پي به آبادي در اين نزديكي ميبرند و چند قدمي به دنبال آهو روان ميشوند كه در پشت كوه منظرهاي سبز و خرم و چشمه آبي ميبينند ، بالاي كوه رفته آب مينوشند و استراحت ميكنند . در همان حال بازتاب تشعشعات نور خورشيد بر آن كوه و نيز نغمه مرغان سبز رنگ كه بر روي شاخه درختان آواي يزدان يزدان سر ميدهند به نظرشان رسيد . از كوه پايين آمده راه را مييابند و به خراسان ميروند ، اين خبر به گوش فرمانرواي وقت ميرسانند ، عدهاي به ديدن آن مكان روانه ميشوند و شهري در نزديكي آن بنام يزد بنا ميكنند . ( مي گوين آثار خرابههايي كه شايد يزد كهنه باشد هنوز وجود دارد ) آن مكان را مقدس و محترم شمرده پير سبز نام نهادند و از آن به بعد محل زيارت و تفريح ايرانيان بخصوص پارسيان گرديد و ساختمانهايي براي سكونت و نيز جمعآوري كتاب و هدايا و امانتها بنا كردن . و نيز مي گويند اسكندر مقدوني چون آوازه اين مكان مقدس را شنيده بود براي ديدن آن بدان جا ميرود ولي در بيابان سرگردان ميماند و راه را نمييابد و منظرهاي به ديدش نميرسد ، نااميد باز ميگردد . بعد از آن در حمله اعراب به ايران ، مزار يكي از شاه دختهاي ساساني به نام نيك بانو كه براي حفظ ناموس و پاكدامني خويش به اطراف ايران آواره گرديدهاند ، ميباشد .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 12:22 توسط آشنا |
|
من با خاطرات تو زنده خواهم ماند. چه غمگين از اين رفتن و از اين روزهاي سرد تنهايي. شايد باور نكني، از من هم فقط همين كلمات كه با شوق به سوي تو پر مي كشد باقي مي ماند و چشمانم كه هيچگاه آخرين حرفهايم را به تو نمي تواند بگويد. شايد يك روز وقتي مي خواهي احوال مرا بپرسي، عكسم را در صفحه سفر كرده ها ببيني .شايد كودكي معصوم و بازيگوش با شيطنت سفر بي بازگشتم را از ديوار سيماني كوچه تان بكند و پاره كند. تمام دغدغه ام اين است كه آيا بعد از اين سفر مي توانم همچنان با تو سخن بگويم؟ آيا دستي براي نوشتن يا قلبي براي تپيدن خواهم داشت؟ شايد باور نكني، اما دوست دارم مدام برايت بنويسم.بعضي وقتها كه كلمات را گم مي كنم،دوست دارم،دشتها،دريا ها، كوهها، جنگلها، ستاره ها،وتمام دنيا را همه و همه كلمه شوند تا از تو بنويسم. دوست دارم به حيات كلمه اي نجيب دست يابم تا رهگذران غمگين، صبحگاهان زير آفتابي نارس مرا زمزمه كنند. ميدانم كه خسته اي اما دوست دارم اجازه دهي كلماتم دمي روبرويت بنشينند و نگاهت كنند تا به حقيقت اين جمله در ايي كه مي گويد: مرا از ياد خواهي برد، نمي دانم؟ ولي مي دانم از يادم نخواهي رفت.... دوستت دارم(م)
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 9:4 توسط آشنا |
|
|
دل سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 22:6 توسط آشنا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آرزو مي کنم:
زندگي مال تو….مرگ مال من راحتي مال تو….گرفتاري مال من شادي مال تو…..غم مال من همه مال تو ولي تو مال من |
| پیوندهای روزانه |
|
گروهی بی نظیر از بهترینها یاس مهربون (ملیحه خانم) عشق معلم دانشجو آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
یزد گوناگون تریبون آزاد صدای یک جوان خاموش آلبوم شاید فردا |
|
RSS
|